خاطراتمان کپک زد ...
دست برداشتیم ازین نیم وجب
درخت عشق را موریانه زد .
خاطراتمان کپک زد ...
دست برداشتیم ازین نیم وجب
درخت عشق را موریانه زد .
این دل خسته هم کم می اورد
یاد این خاطره ها و تصویر
پیش هر عشقی کم می اورد
و از ما وبلاگی به یادگاری ماند
نه من
نه یادم ماد چجوری شروع شد
نه حتی تموم شدنش رو نفهمیدم
گاهی فکر میکنم ما همه چیز هم بودیم
با اینکه خیلی کم تو زندگی هم بودیم
کمی دیگر بگو من
گویا تو بودی و تو بودی و من نبودم
کمی دیگر بگو
خوب اشی شد به گمانم شله قلمکار
نمیدانستم یک عکس مرا به خاطره های 7 سال پیش خواهد برد
نمیدانستم یک عکس تورا از عشق سیر خواهد کرد
نمیدانستم یک عکس سند فریب خوردن تو و خیانت مرا امضا خواهد کرد
بس است دیگر
اینها که گفتی گزاشتم پای انها که گفتی
چه شد ...!!!؟
تفاوتش را برایم شرح بده برداشت ازاد کن
اما دست بردار
ماکه اخر نفهمیدیم کی وفادار و کی هرزه بودیم
مدرنیته باشیم یا عهد بوقی
فرقش برایمان یه وجب بود ان هم بستگی به وجب احساس شما داشت
خیالم پر است دیگر تشویشم نکن
مال بد را که میخرد که تو دور می اندازی
نکند در حال حاتم بخشی کردنی
دستت را بردار لای در بی خیالیم گیر نکند
نکند تو هم در توهم بت سازی بودی که حال این گونه جا خورده ای
جا نخور حرص هم نخور باور کن
سال هم اندازه ثانیه ها این روزها میگذرد و این نیز بگذرد
چند روز بعد میبینی بتو میگویند حاج خانم
انتقام بگیر خالی خواهی شد اما کینه ور ندار طاقت داشتن سال ها کینه را نداری
تو خود را نمیشناسی اما من بزرگ شدن تورا سال ها به نظاره نشستم
دنبال کسی نگرد که خود را گم کرده
به جایش وقتت را برای پیدا کردن خود بگذران
شاید کامل شوی
شاید دیگر منتظر نیمه گم شده گندیده ات نباشی
شاید ... و شاید ... و شاید
سوزنی به تو
کوبیدن نبود
یاد اوری بود
دشمنی نبود
رفاقتی بود
واسه جدایی نبود
واسه نزدیکتر شدن بود
نه اینکه اذیتت کنم
واسه اسایشت
باور کن اول واسه خودت گفتم
اخه اخرش هرکیو تو قبر خودش میزارن
اخه اخرش از تو از خودت میپرسن از من از خودم
خود دانی رفیق
خندیدن برایم گناه نیست
منکه خواستم تورا شریک کنم
من شریک غصه های تو
تو شریک خنده های من
به جایی بر نمیخورد
اسمان هم زمین نمیاید
حتما که نباید گریه ام را ببینی تا بفهمی در قلبم چه خبر است
بیا و به همین چند لبخند راضی شو
بیا و این یکی رو دیگر نگیر
باور کن من از تو خوردترم فقط صدایم در نمیاد
تا حداقل خورده ای باقی ماند و نیست و نابود نشوم
جوابم به تو فقط لبخند است
لبخندی از ته دل با حس سوزش زدنت
اما باور کن
برای این گونه لبخندهایم زدنت را بی انتها میخواهم
امدم
بی دعوت
تا انجا که گفتی قاچاقچی
اما انگار توهم خوشحال شدی که برای دیدنت بی دعوت و قاچاقی اومدم
بیا معامله کنیم میدانم سودش با من است و ضررش با تو
بیا دار و ندارم رو بگیر یک لبخند برایم بزن
مگر دیگر چه خواهم ازین دنیا
خدایا
یادته یه روز گفتم من احمدم تو خدایی
ببینم تویه دوئل من و تو کی میبره
خدایا اعتراف میکنم شکستم را
اما بیا و تو خدایی کن نزار شکستم مرا نابود کند
من بد تورا چه شده که نمیتوانی خوب خدایی کنی
من نا سپاس تورا چه شده که دست از مخلوقت برداشته ای
خدایا خوشا به حال خوبهایت اما در ازل مگر برای بدهایت قلب نگذاشتی؟
دوست داشتنهایم رو بی ارزش ندان بلکه بدان اگر محبتم هیچ باشد انچه باعثش شده تویی
پس هیچ ندانش خدایا به خداییت قسم به خود خودت قسم بنده رسمش نامردی است پروردگار رسمش مردانگی
پس با رسم بد من تو دست از رسمت بر ندار
خدایا جرات صدا زدنت را خودت به من دادی
اگر نبود جرات بخشیدنت توانی نداشتم
امید دارم یه روز
امید دارم هنوز
بیاد و کنارش راحت خوشبختی رو بسازم
بیاد و تمام شود این شبهای بی انتها
گاهی گریه پشت عینک دودی هم لذت بخش می شود
اگه یاد کسی بیفتی که با نبودنش دنیایت را سیاه و دودی کرد
خداروشکر
سال 91 رو میگم
بهترین ارزوهایی که داشتم تا حدودی بش رسیدم
امیدوارم برا همه وهمه و برای سارا خانم سال خوبی باشه و تمام ارزوهاش برسه
سال 92 رو میگم
تـمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند
که ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت
انـدازه مـی گـیـری حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی
مقـایـسـه مـی کـنـی و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه
زیـادتر دوستش داشته ای کـه زیـادتـر گذشـتـه ای که زیـادتـر بـخـشـیـده ای
به قـدر یـک ذره یک ثانیه حتی
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود
و توقع
آغاز همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم
مگه
ناحق گفتم؟
نه
حق گفتی
اما هر حقی گفتنی نیست
روی اسمت قسم میخورم
پشتت می ایستم و به دنیا خواهم گفت
احمد رهایت نخواهد کرد
ان چه همه دارند و میخواهند تو نداشته باشی
در ان نفس که بمیرم در ارزوی تو باشم
به ان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک بر ارم
به گفتگوی تو خزم به جستجوی تو باشم
به مرجعی که درایند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت اگه به موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبوم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی او باشم
چه سخت است
غیرت را وجودت قرار داد خدا
اما فرصت ندادند
به عدو چشمه ای اش را نشان دهی
اب خواستی نیزه به خوردت دادند
یار خواستی شمشیر بر بدنت بوسه زد
برادر طلبیدی دستهایش را بریدند تا در جلوی پایت نتواند بایستد
شاه پسرت را خواستی جنازه ای تکه تکه شده تحویلت دادند
غیرتت را با حمله بر خیمه ها ازمایش کردند
اما داغ این یکی کمی سنگین تر است
دخترت پدرش را درخواست کرد و از تمام اندام خداییت
سری را نشانش دادند
بر من که صبر ایوب واجب گشته
هرچی خواهی بر من طعنه زن
بر من که بندگی خدا و صاحبم واجب گشته
هرچه خواهی مرا مسخره کن
بر من که سر دادن بر سر دینم واجب گشته
اخه باید بار سفر بست
اما رفتن من
زیاد سخت نیست
چشم هایت را برهم بزن
دیگر ادمکی نیست
ايا مارا هم بر سر سفره ات راه ميدهي؟
فقط ميتونه
غم
يه عصر جمعه به همش بريزه
پاك كردن خيلي راحته
تا امروز زياد كشيدم
بعضي وقت ها بايد به گذشته برگشت
يه سري ورقه هارو پاره كرد
يه سرياشو پاك كرد
و يه سرياشو......
تو ميتوني جا خالي رو پر كني با كلمه مناسب
با يادت ارامش ميگيرم
تعجبم از خداست
يك روز با يودنت يك روز با يادت
ارامش را به من هديه داد
برايم شوق
وصال دارد
ترسم از ان روز
كه وصالت برايم
ترس فراق اورد