مثل یک مرد ...
مثل یک مرد ...
کمی دیگر بگو من
گویا تو بودی و تو بودی و من نبودم
کمی دیگر بگو
خوب اشی شد به گمانم شله قلمکار
نمیدانستم یک عکس مرا به خاطره های 7 سال پیش خواهد برد
نمیدانستم یک عکس تورا از عشق سیر خواهد کرد
نمیدانستم یک عکس سند فریب خوردن تو و خیانت مرا امضا خواهد کرد
بس است دیگر
اینها که گفتی گزاشتم پای انها که گفتی
چه شد ...!!!؟
تفاوتش را برایم شرح بده برداشت ازاد کن
اما دست بردار
ماکه اخر نفهمیدیم کی وفادار و کی هرزه بودیم
مدرنیته باشیم یا عهد بوقی
فرقش برایمان یه وجب بود ان هم بستگی به وجب احساس شما داشت
خیالم پر است دیگر تشویشم نکن
مال بد را که میخرد که تو دور می اندازی
نکند در حال حاتم بخشی کردنی
دستت را بردار لای در بی خیالیم گیر نکند
نکند تو هم در توهم بت سازی بودی که حال این گونه جا خورده ای
جا نخور حرص هم نخور باور کن
سال هم اندازه ثانیه ها این روزها میگذرد و این نیز بگذرد
چند روز بعد میبینی بتو میگویند حاج خانم
انتقام بگیر خالی خواهی شد اما کینه ور ندار طاقت داشتن سال ها کینه را نداری
تو خود را نمیشناسی اما من بزرگ شدن تورا سال ها به نظاره نشستم
دنبال کسی نگرد که خود را گم کرده
به جایش وقتت را برای پیدا کردن خود بگذران
شاید کامل شوی
شاید دیگر منتظر نیمه گم شده گندیده ات نباشی
شاید ... و شاید ... و شاید
نه از عکست
از خودت
چون فکر نمیکردم بزایش
از این که اون زمان عکسمو ورداشتم پشیمون نیستم
9 ماه پیش واسه چیزی بام دعوا کردی که حالا خودت انجام دادی
از این می سوزم
اما میدونی چیه ؟
در اشتباه بودم بزار رو ساده گیم که هیچ وقت فکر نمیکردم باشم
بزار رو دختر بودنم
بزار رو دیونه بودنم
بزار رو احمق بودنم
بزار رو بی کیسم
بزار رو تنهایم
بزار رو اون سال ها که واسه شنیدن صدات تویه مخابرات میشستم
بزار رو اون سال ها که یه انگشتر میکردم تو دستم تا کسی بهم کاری نداشته باشه که مال تو باشم
بزار رو اون سال ها که نمیتونستم اونجور که میخواستی بات باشم
براز رو اون سال که فقط 14 15 سالم بود انقدر بت علاقه داشتم که خودم باورم نمیشد
براز رو اون سال ها که با پول چیبی کمی که داشتم فکرم فقط به این بود کارت تلفون بگیرم
بزار رو اون سال ها که اگه یه روز ازم بی خبر بودی نمیتونستی بخوابی
بزار رو اولین دیدار که چه قدر خوشحال بودم دیدمت
بزار رو اولین قدم زدن باهم که سرمو مینداختم پایین تو دلم میگفتم این پاها تا کی با من هم راه هستن
بزار رو اون گلی که بهم دادی گفتی تقدیم با عشق
بزار رو لحظه ای که تو چشمات گم شدم
بزار رو لبخندی که رو لبات دیدم
بزار رو اشکی که وقتی داشتم ازت دور میشدم ریخت
بزار رو اون روزی که تو مترو بام شوخی میکردی کاغذ مینداختی روم تا بخندم
بزار رو همه جاهای که باید حرف میزدم اما سکوت کردم
بزار رو همه بودن و نبودنام
بزار رو 6 7 سال دلتنگی
بزار رو درد دوری
بزار رو ... این که اینارو نوشتم
اره
اینا همه برای اینکه دخترم
بزار رو دختر بودنم
گفت :
جايى كه ميرى مردمى داره كه ميشكننت
نكنه غصه بخورى تو تنها نيستى
تو كوله بارت عشق ميزارم
كه بگذرى...
قلب ميزارم كه جا بدى
اشك ميدم كه همراهيت كنه
و مرگ كه بدونى برميگردى
پيش خودم
قربونت برم خدايا كه اول و اخرمى
پير ميشى
از يه جايى به بعد ديگه خسته نميشى
مى برى
از يه جايى به بعد هم ديگه تكرارى نيستى
زيادى هستى
راست گفته اند عالم از چهار عنصر تشکیل شده:
آب ، آتش ، خاک ، هوا
"آبی" که از تو دریغ کردند
"آتشی" که بر خیمه گاهت افتاد
"خاکی" که شد سجد گاه و طبیب درد ها
و "هوا" یست که عمری افتاده در دلها
ترکیب این چهار عنصر می شود
کربلا
اسلام علیک یا ابا عبد الله
معلوم نمیکنند زوج هستند یا فرد
پر از ابهام اند
وقتی همه هایت هیچ میشود
آن وقت هیچ برایت یک دنیاست
شاید تلخی نگفتنش سال ها در دلت بمونه
اما بهتر از گفتن و کوچیک شدنه
سوزنی به تو
کوبیدن نبود
یاد اوری بود
دشمنی نبود
رفاقتی بود
واسه جدایی نبود
واسه نزدیکتر شدن بود
نه اینکه اذیتت کنم
واسه اسایشت
باور کن اول واسه خودت گفتم
اخه اخرش هرکیو تو قبر خودش میزارن
اخه اخرش از تو از خودت میپرسن از من از خودم
خود دانی رفیق
خندیدن برایم گناه نیست
منکه خواستم تورا شریک کنم
من شریک غصه های تو
تو شریک خنده های من
به جایی بر نمیخورد
اسمان هم زمین نمیاید
حتما که نباید گریه ام را ببینی تا بفهمی در قلبم چه خبر است
بیا و به همین چند لبخند راضی شو
بیا و این یکی رو دیگر نگیر
باور کن من از تو خوردترم فقط صدایم در نمیاد
تا حداقل خورده ای باقی ماند و نیست و نابود نشوم
جوابم به تو فقط لبخند است
لبخندی از ته دل با حس سوزش زدنت
اما باور کن
برای این گونه لبخندهایم زدنت را بی انتها میخواهم
امدم
بی دعوت
تا انجا که گفتی قاچاقچی
اما انگار توهم خوشحال شدی که برای دیدنت بی دعوت و قاچاقی اومدم