خورشید از سینه ی دریا سر زده

و من در حالی که همه ی بودنم تمام زندگی کردنم به یک . نگریستن. مطلق بدل شده است.

 

چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام و همچون شمع در .گریستن. خویش قطره قطره میمیرد.

 من درین .نگریستن.خویش ذوب میشوم. و

 محو میشوم و پایان میگیرم