فهم و ترس
اما امیدوار
قصه بودن ما عجب داستان پر غصه ای شد
ناخواسته امدیم
اما انگار اجباریست سنگین در خواستنمان
مهمانی نبود
انچه انتظارش میکشیدم
زندگی نبود انچه میخواستیم
به خواست او
ما نیز مجبور به خواست شدیم
و هرگاه نخواهد ما نیز اجباریم
به نخواستن
عجب
متعجبم درین دنیا
هرچه میخواهی نمیشود و هرچی میخواهی.....
امده ام تا بگذرانم
این ساعت های پر تکرار را
امده ام تا بدانم
تا بفهمم
که میگذرد
لحظه ها
که نمیماند کس برای کس
امده ام
تا بفهمم
انچه ما ارزشش نهادیم بی ارزش بود
و انچه ما به ان قصد نزدیکی کردیم
چه دور و محال بود
انچه از ان گذشتیم دوان دوان به دنبالمان امد و انچه طلب کردیم دوان دوان فرار کرد
امدیم تا بفهمیم
انچه ما نمیفهمیم
انچه ما در گرو ان هستیم
انچه را که از ان گله میکنیم
انچه راکه شانس یا بدشانسی میدانیم
چیزی نیست
جز اراده ای برتر
جز تو
تونیز بگذر
این را بخوان و فکر نکن
بخوان و نفهم
چون میترسم
تو نیز مانند من
درگیر تشویش و نگرانی شوی